|
یادداشت
|
|
|
|
||||
|
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه خداحافظ ای داغ بر دل نشسته تو تنها نمی مانی ای عمر بی من تو را می سپارم به دل های خسته تو را می سپارم به میلای مهتاب تو را می سپارم به دامان دریا اگر شب نشینم اگر شب شکسته تو را می سپارم به رویای فردا
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 22:8 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قلبهامان جدا از هم تا چشم بر هم می زنی وقت رفتن است....
این است عاقبت باید جدا گشت دردناک ترین لحظه ها لحظه ی رسیدن فرداست.فردا قلب ها را از هم جدا می کند عشق را نفرت زیبایی را زشت و غنچه را پژمرده می سازد و باز فردا غنچه های جدیدی را می آورد قلب های جدیدی را عاشق می کند و زیبایی های جدیدی را عرضه... فردا می آید در چشم بر هم زدنی قلم ها را آموزش می دهد برای نوشتن هر آنچه نانوشته است از پس تاریخ...فردا می آید... ولی کاش نمی آمد فردایی تا هر گز غم هایی وجود نداشت برای تنهایی دل هامان از هم جدا می گردد دیدگان گریان خواهد شد.... کاش هرگز نمی آمد فردایی...
زندگی چیزی نیست جز نمایشی پوچ و توخالی اما رنگارنگ که به ما یاد دهد ما نیز جزیی از آنیم جزیی از ظاهری رنگارنگ و زیبا که از داخل پوسیده و چیزی ازش باقی نمانده است... جز رنگ و نگاری زیبا و دیگر هیچ و من نمی خواهم جزیی از آن باشم جزیی از دنیایی که به من تعلق ندارد گوشه ای از آن برای من نیست هیچ جایی برای من ندارد هیچ کناری یادی از من نیست... در کورسوی زمان یادی نمی ماند از کسانی که دل بر این دنیا بسته اند دل بر این دنیای رنگارنگ نفرین بر من اگر جزیی از آن شوم آدم ها دل و دین را فدا می کنند به پای زیبایی که جاودان نیست از بین می رود نابود می شود بی صدا در یک چشم بر هم زدنی.... همچون کاغذ پاره های دست نوشته ی من که امروز هست و فردا از بین می رود این است دنیا این است زیبایی! ساز ها به خروش در آمده اند زمان رفتن باز رسیده است قلبهامان از هم باید جدا گردد بی تو این سفر را می روم تا آخر آرزو مکن روزی باز گردم اینجا دیگر برای من رنگی ندارد.... یه شب مهتاب ماه می یاد تو خواب منو می بره کوچه به کوچه باغ انگوری باغ آلوچه.... پی نوشت ۱:من هم می روم همچون دوستم که رفت اما بر می گردم سالی دیگر امیدوارم وقت بازگشت باز هم باشید پی نوشت ۲:دلم براتون تنگ می شه سعی می کنم بهتون سر بزنم... پی نوشت۳:یک سال زیاد نیست زود تمام می شود برایم دعا کنید که خوی تمام شود یه چیزه دیگه : از اینجا تولد دوستامو بهشون تبریک می گم ببخشید اگه زوده یا دیر شده...
+
نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 19:8 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
به کدامین گناه محکوم گشتم به گناهی که هرگز مرتکب نشدم؟ به کدامین جرم به کدامین معصیت ؟ آیا من حق حیات ندارم؟ که این گونه بی صدا در این کنج خلوت باید جان بسپارم؟ گناهم چه بود چرا کس نمی گوید آیا چون حاضر به پذیرش گناهان شما نیستم حق حیات نیز ندارم؟ امروز هوا بارانی است شاید فردا آسمان دلها صاف باشد و آفتابی نمی دانم آیا فقط شما حق حیات دارید ؟ به موجودات اطراف خود بنگرید فکر کردید که هستید که بدین سبب دل موجودات را می شکنید؟ غنچه ها را زیر پایتان له می کنید بی هیچ اندیشه ای از فردا قناری ها را به جرم فریاد زدن عشق زندانی می کنید که بخوانند ولی برای شما حیات را از موجودات سلب می کنید برای زندگی خودتان پروانه را برای دلتان محکوم به فنا می کنید آسمان دلهاتان تاریک است چون چشم دیدن خورشید را ندارید من هم حق دارم به آن سوی ماه فرار کنم تابستان نفرتم هزار سال از عاشقی بهار فاصله دارد روحم تحمل ندارد دیگر تحمل ندارد تحمل بودن در کنارتان را بودن در کنار جسمم را زندان جسمم برای او چون قفسی است تنگ و تاریک روزی به زودی آمدن فردا این زندان را می شکنم و او را آزاد می کنم شاید در سرزمینی دور نشانی از کسی یابد که از جنسی دیگر است که آزاد است که قفل قفس را می شکند که قناری را آزاد می کند برای زیستن که روحم در کنارش آرامشی خواهد یافت ابدی....
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 23:1 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
می خوام بروم تا سرزمینی دور آنجا که هیچ کس نتواند قلب هایمان را از هم جدا کند....
می گویند در پس این عالم پرده ای است و در پشت آن پرده سرزمینی زیبا و جاوید. بار ها تا پس این دنیا پرواز کرده ام اما هر بار که به پرده رسیدم اجازه ی ورود نیافتم . اما این بار با همه ی بارها فرق می کند این بار اوج می گیرم از این پرده گذر خواهم کرد شاید تو را دیدم.... این دنیا با همه ی بزرگی چه کوچک است!برای پرواز جا ندارد برای پرواز هردویمان ... این بار من می روم آرام و بی صدا تا اوج. این بار فرق می کند پرده را کنار می زنم راهی نیست برای بازگشت پرواز را به خاطر بسپار ... آن قدر اوج می گیرم از این زمین تا محو شوم در آسمان تا زمانی که آسمان نیز از پروازم خسته شود و آن گاه است که عبور خواهم کرد از این پرده و آسمان را با تمام بزرگی اش تقدیم تو خواهم کرد . هدیه ای از من برای تو تا پرواز را فراموش نکنی . شاید روزی پرنده ای گذر کند بر بام آسمان نامم را به یاد آوری... گاهی به آسمان نگاه کن...
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم خرداد 1386ساعت 15:31 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این با برای اولین بار می خواستم در مورد خودم بنویسم اما گفتم مهم نیست دوباره رفتم سراغ یه کلمه ی آشنا رفتم سراغ عشق! می گن که فلسفه ی خلقت دنیا عشق است اصلا هر چی تو دنیاست عشق است .... تا حالا از خودتون پرسیدین چرا یه قناری این قدر قشنگ می خونه؟ چون عاشق آفریده شده و سخن عشق زیباست خود عشق زیباست حکومت عشق زیباست . چون عشق زور نیست عشق با هر دم نمی یاد و با هر بازدم بره اونی که می یاد و می ره عشق نیست پوچه .اصلا گل انسان با عشق آمیخته شده تا اون گل شد آدم... عشق گرمای قلب های به هم پیوسته است حیاتی آمیخته با احساس زندگی ای جاوید. خدا خودش مظهر عشقه و عشق مظهر پاکی . عشقو فقط یه قلب پاک درک می کنه صحبت عشقو فقط عاشق واقعی می فهمه و احساس می کنه.... از شبنم عشق خاک آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد سرنشتر عشق را بر رگ روح زدند یک قطره فرو چکید و نامش دل شد
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
باز چون سالهای کودکی و هر سال بهار آمد و عید از راه رسید و سرسبزی عیدی طبیعت شد روح ها تازه شدند و جسم های خاکی جانی دوباره گرفتند و حیات دوباره آغازی پیدا کرد آغازی نوین آغازی متفاوت . متفاوت با همه ی سرفصل ها آغازی پر از سرسبزی و شادابی...
نوروز این پیر جاوید پس از سالها دوباره آمد با تمام افسانه هایی که با خود و در سینه ی خود به همراه دارد از آواز های پر مهر زرتشتیان و از آیات زیبای قرآن مسلمانان . سالها نوروز بر سفره های هفت سین اوستا را می دید و مغان ها را بر بالای کوه ها که به تماشای بهار آمده بودند و بعد اوستا رفت و قرآن به جای آن بر سفره ی هفت سین نشست کتابی که هر صفحه ی آن سخنی تازه است از بهار و از اعجاز جاوید آن انسان زنده می شود زمین مرده بار دگر جان می گیرد رود ها روان می شوند رودخانه ها خروشان و چشمه ها جوشان. باران های بهار با همه ی باران ها فرق ها دارند نوعی دیگرند سخنی دیگر دارند بویی دیگر می دهند سرد نیستند طبیعت را شکوفا می کنند به هر جا که قدم می گذارند تازگی و سرسبزی را به ارمغان می آورند با باریدن پرنده ها را به نغمه سرایی دعوت می کنند آهنگ تازگی دارند آهنگ زندگی و به قول سهراب زیر باران باید رفت...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 20:38 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
قصه ی من قصه ی آتش نیست
قصه ی لیلی و یا آرش نیست قصه ی ابر و مه و باران نیست عشق نیست شوق نیست نفرت نیست خط من روزنه ی قلب من است این سیاهی چهره ی مشق من است گله ام روشنی رنگ شب است آرزوم غروب بی دردسر است کاش می شد لبمان به خنده آذین باشد ورنه اندر دلمان حس بهارین باشد کاش می شد انتظار معنا شود یا به رسم دوستی غنچه ی دل وا شود کاش یک بار دلم می نگریست که از این عشق فقط خون باقی است کاش می فهمیدم که چرا خون سرخ است یا چرا دریا این چنین آشفته است؟ من به رسم رویا چشم را می بندم و به این خاطره ها هم چنان می خندم پی نوشت: ولی آیا به راستی کسی می داند که چرا خون سرخ است که چرا عشق زیباست؟
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 21:11 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
برای آنکه بدانیم:
خورشید از شرق طلوع می کند و در غرب غروب می کند.ولی همیشه اینگونه نیست. آسمان همیشه آبی نیست و همیشه گریه نمی کند زمین همیشه هموار نیست و کوه همیشه استوار نیست دریا همیشه بخشنده نیست خورشید همیشه نورانی نیست گل همیشه زیبا نیست چهره همیشه خندان نیست گل همیشه پرپر نیست رویا همیشه زیبا نیست انسان همیشه عاقل نیست شقایق همیشه سرخ نیست و بهار همیشه سبز نیست و برف همیشه سفید نیست. روان نویس همیشه روان نیست احساس همیشه لطیف نیست کودن همیشه احمق نیست آتش همیشه سوزان نیست عشق همیشه تلخ نیست یک انسان همیشه نیست اما خدا همیشه هست همیشه و هر زمان فقط کافی است صداش کنی! پی نوشت:ای یادآور خاطرات شیرین گذشته ام کمی آرام تر بران.من نیز می آیم.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:7 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
بزرگترین ترس ما ناتوانی نیست بزرگترین ترس ما کشف این است که بسیار نیرومندتر از آنیم که می پنداریم.
آنچه بیش از هر چیز ما را می ترساند فروغ درون ماست و نه تاریکی . مدام از خود می پرسیم من کیم که بتوانم برجسته و جذاب و مستعد و متعالی باشم؟ در حقیقت چرا که نه؟تلاش برای معمولی بودن هیچ کمکی به جهان ما نمی کند. هیچ لطفی در این نیست که استعداد های خود را تحقیر کنیم فقط برای اینکه دیگران در کنار ما خود را ضعیف احساس نکنند .به دنیا می آییم تا جلال خدا را آشکار کنیم.وقتی سعی می کنیم این جلال را تجلی ببخشیم ناهوشیارانه به دوستانمان نیز اجازه می دهیم که این جلال را تجلی ببخشند.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 21:3 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
واما عشق....
عشق بردبار است عشق مهربان است عشق در آتش حسد نمی سوزد عشق کبر ندارد غرور ندارد عشق اطوار ناپسندیده ندارد عشق نفع خویشتن را خواهان نیست عشق سوءظن ندارد خشم نمی گیرد عشق از ناراستی شاد نمی شود ولی با راستی به شعف می آید عشق در همه چیز صبر می کند همه را باور می کند عشق همواره امیدوار است خدا عشق است پس عشق بورزیم......... عشق زندگی است.عشق هرگز خطا نمی کند و زندگی تا زمانی که عشق هست به خطا نمی رود. در بنیان تمامی مخلوقات عشق همچون عطیه ی برتر حاضر است و هنگامی که هر چیز دیگری به پایان می رسد عشق می ماند عشق اینجاست.در اکنون ما حاضر است در همین لحظه. کسی که عشق می ورزد رستگار است. او که نه عشق می ورزد و نه معشوق است محکوم است. و کسی که در عشق شادی می یابد در خدا شادی می یابد چرا که خدا عشق است.
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم دی 1385ساعت 14:23 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
آن که دیگران را می شناسد خردمند است.
آن که خود را می شناسد روشنیده است. آن که بر دیگران پیروز می شود نیرومند است . آن که بر خود پیروز می شود شکست ناپذیر است. آن که شادی را می شناسد ثروتمند است. آن که بر راه خویش پابرجا می ماند با اراده است. فروتن باش اما غرور خویش را حفظ کن. خم شو اما سرافراز بمان. خردمند خود را به نمایش نمی گذارد و از این رو می درخشد. خودنمایی نمی کند و بنابراین او را می بینند. خود را ستایش نمی کند و از این جهت سزاوار است. و از آنجا که رقابت نمی کند هیچکس در جهان یارای رقابت با او نیست.
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 17:5 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مگر عشق چیست؟ جز طبلی که کاروان طول و درازی را از شک و گمان لذت بخش را می اندازد؟ من نمی خواهم به آن اوهام بنگرم. عشق اگر سفید و درخشان یا در کنار دریاچه ای سبز و خرم باشد اگر بوستانی مملو از انسان ها یابیابانی که هنوز هیچ انسانی در آن پای ننهاده باشد عشق در همه جا و همه حال پروردگار و معلم ماست! عشق شهوت نیست! عشق آن جسد مسلح در برابر روح نیست. عشق یک شورش است. راه سرنوشت کهنه را ترک می گوید و به سوی جنگل قدسی می رود تا با آواز اسرارش را در گوش ابدیت زمزمه کند و همه را به رقص در آورد! عشق جوانانی است که بند های خود رابشکسته اند. مردانی است که از زمین رها شده اند. زنانی است که در شعله ای مقدس گرم هستند و همواره نورانی اند و نور آنان از نور آسمان ما بیشتر است! عشق خنده ای در اعماق روح. عشق تو را هوشیار می کند. سپیده دم تازه ای است بر زمین و روزی است که به چشمان من وتو نرسیده است! عشق در میان جنگل و دریا بلند ترین فریاد ها را می زند و ما را به سوی قلبش فرا می خواند.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 22:45 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
هنگامی که شادی من متولد شد او را در بغل گرفتم و روی بام خانه ام بردم و فریاد زدم که:ای همسایگان و ای آشنایان من بیایید و بنگرید زیرا امروز شادی من متولد شده است !بیایید و شادی مرا ببینید که چگونه در برابر خورشید می خندد؟اما بر تعجبم افزوده شد زیرا هیچ کسی از همسایگانم برای دیدن شادی من حاضر نشد!
هفت ماه روی بام خانه ام ماندم و از بام تا شام حضور شادی خود را به اطلاع همگان می رساندم اما کسی به صدایم گوش فرا نداد .لذا من و شادی ام تنها ماندیم و کسی به ما توجه نکرد. هنوز یک سال نگذشت که ناگهان شادی من از زندگی خود بیزار گشت و رنگ پریده و بیمار شد و جز قلب من هیچ قلبی به عشق او نطپید و هیچ لبی جز لبهای من لب او را نبوسید. آنگاه شادی من در تنهایی خود جان سپرد و از این به بعد هرگاه اندوهم را به یاد می آورم شادی را نیز به یاد می آورم . یاد و خاطره چیست؟ جز برگ پاییزی است که اندکی در باد می جنبد و به خود می پیچد و و سپس برای زمان طولانی با خاک کفن می شود!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 14:2 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
زندگی زیباست
زندگی آتشکده ای دیرینه پابرجاست گربیفروزیش رقص شعله اش تا بی کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 19:10 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم:
در روز های بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند از خواب عمیقی برخاستم و دریافتم که همه ی نقاب هایم دزدیده شده است.آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره ی زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم . لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزد ها !دزدها!دزدهای لعنتی! مرد ها و زن ها به من خندیدندو برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند. چون به میدان شهر رسیدم ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد برآورد: ای مردم!این مرد دیوانه است! سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره ی بی نقاب مرا بوسید پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بیهوشی فریاد بر آوردم و گفتم: مبارک باد !مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیده اند! این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم. جبران خلیل جبران شاید واقعا راست است که اگه نقابها را روزی برداریم زندگی واقعا زیبا باشد .کسی نمی دونه شاید باید امتحان کنم! در موردش باید فکر کنم .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 16:38 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
«به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع آتش نگیرد»
عقل فرمود که دشوار تر از مردن چیست عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است عشق فرمود که دل مسکن والای من است عقل خندید که یا جای تو یا جای من است!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 18:43 توسط مرضیه
|
|
|||||
|
|||||